|
♥ کـــوچـــﮧ بــــاغ دلـ مهربانی تزئین لحظه هاست، برای مهربانیت جوابی جز دوست داشتن ندارم
|
الوسلام
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 18:8 ] [ محمــد ]
[ ]
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد!
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ؟
ولی بسیار مشتاقم ،که از خاک گلویم سوتکی سازد .
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش.
و او هر روز پی در پی ،
دم گرم خوشش را در گلویم سخت بفشارد.
و خواب خفتگان خفته را بيدار سازد .
بدین سان بشکند دائم ،
سکوت مرگبارم را ...
[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 16:44 ] [ محمــد ]
[ ]
به يقين فلسفه ي خلقت دنيا ، عشق است آنچه نقش است در اين گنبد مينا، عشق است اهرمن، سيب، هوس، وسوسه،غفلت...بس كن! علت معجزه آدم و حوا، عشق است بيدلي گفت به من حضرت دل آينه دست آنچه نقش است در اين آينه ، تنها عشق است در شب قدر كه برتر ز هزاران ماه است حاجت آينه از حضرت يكتا، عشق است آنچه لبخند نشانده ست به لب ها، مهر است آنچه اميد نهاده ست به دل ها، عشق است شكل يك راز قشنگ است،تماشا دارد گل صد جلوه ي صحراي معما، عشق است "از صداي سخن عشق نديدم خوشتر" بهترين زمزمه در گوش دل ما، عشق است هرچه حُسن است،تعلق به جمالش دارد انچه دل مي برد از عقل، به مولا عشق است قصه ي مولوي و شمس اگر شيرين است علت آن است كه معشوقه ي آنها، عشق است راز شوريدگي «فائز» و «باباطاهر» علت بيدلي «حافظ» و «نيما»، عشق است نفس عشق، شفابخش دل مجنون است تسليت گوي دل خسته ي ليلا، عشق است روح فرهاد گرفتار تب شيرين است علت سوختن وامق و عذرا، عشق است به گل سرخ قسم،يوسف دل معصوم است اي ندامت نفسان، درد زليخا عشق است باز هم حادثه سيب كه مي افتد سرخ جاي شك نيست كه تقدير دل ما، عشق است [ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 9:10 ] [ محمــد ]
[ ]
ا ![]()
[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 10:6 ] [ محمــد ]
[ ]
يكي را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نميداند، نگاهش ميكنم شايد بخواند از نگاه من كه اورا دوسـت ميدارم، ولي افسـوس، او هرگز نگاهم را نميخواند. به برگ گل نوشتم من كه اورا دوست ميدارم، ولي افسوس، او برگ گل را به زلف كودكي آويخت تا اورا بخنداند. به مهتاب گفتم اي مهتاب، سر راهت به كوي او سلام من رسان و گو كه اورا دوست ميدارم، ولي افسوس، يكي ابر سيه آمد ز ره روي ماه تابان را بپوشانيد. صبا را ديدم و گفتم، صبا دستم به دامانت، بگو از من به دلدارم كه اورا دوست ميدارم، ولي افسوس، ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد. كنون وا مانده از هرجا دگر با خود كنم نجوا، يكي را دوست ميدارم ولي افسوس، او هرگز نميداند!!!
[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 9:58 ] [ محمــد ]
[ ]
دل سوخته تر از همه سوختگانم از جمع پراكنده رندان جهانم در دهنه بازيگري كهنه دنيا عشق است قمار و من بازيگر آنم با آنكه همه باخته در بازي عشقم بازنده ترين هست در اين جمع نشانم اي عشق از تو زهر است به كامم دل سوخت، تن سوخت، من ماندم و نامم عمريست كه مي بازم و يك برد ندارم اما چه كنم عاشق اين كهنه قمارم اي دوست مزن زخم زبان جاي نصيحت بگذار ببارد به سرم سنگ مصيبت من زنده از اين جرمم و بگذشته مجازات مرگست مرا گر بزنم حرف ندامت بايد كه ببازم، با درد بسازم در مذهب رندان اين است نمازم من دربدر عشقم و رسواي جهانم چون سايه بدنبال سر عشق روانم دل سوخته تر از همه سوختگانم از جمع پراكنده رندان جهانم
[ دوشنبه 15 اسفند1390 ] [ 0:1 ] [ محمــد ]
[ ]
بيــــ تـــو طوفان زده ي دشت جنونم صيد افتاده به خونم تو چسان ميگذري غافل از اندوه درونم بي من از شهر سفر كردي و رفتي بي من از كوچه گذر كردي و رفتي قطره اي اشك فرو ريخت به چشان سياهم تا خم كوچه لغزيد به دنبال تو نگاهم(تو نديدي) نگهت هيچ نيفتاد به راهي كه گذشتم چون در خانه ببستم، دگر از پاي نشستم گوييا زلزله آمد گوييا خانه فرو ريخت سر من بيـــ تو من در همه شهر غريبم بيـــ تــو كس نشنود از اين دل بشكسته صدايي بر نخيزد دگر از مرغك پر بسته نوايي تو همه بود و نبودي تو همه شعر و سرودي چه گريزي ز بر من كه ز كويت نگريزم گر بميرم ز غم دل به تو هر گز نستيزم من و يك لحظه جدايي، نتــــوانــم،نتـــوانــم (بيــــ تــو مــن زنـده نمانـــم).
[ چهارشنبه 26 بهمن1390 ] [ 8:11 ] [ محمــد ]
[ ]
شقایق چرا گل همیشه عاشق شد؟ شقایق گفت با خنده ؛ نه بیمارم نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش میسوخت تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیرلب می گفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم بگیرند ریشه آن را بسوزانند برای دلبرش، آندم شفا یابد چنانکه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یکدم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد بسوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به راه افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هر لحظه سر را رو به بالا و تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کوره آتش، زمین می سوخت ودیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم نه آبی که نسیمی در بیابان کو؟؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت که نا گه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه مرا در گوشه ای ار آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت ... زهم بشکافت ... زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هر جا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه میگویم!! و بر لب های او فریاد: "بمان ای گل" که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد
[ چهارشنبه 12 بهمن1390 ] [ 23:27 ] [ محمــد ]
[ ]
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهاييست ببين مرگ مرا در خود كه مرگ من تماشاييست
مرا در اوج مي خواهي تماشا كن تماشا كن دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن
در اين دنيا كه حتي ابر هم نمي گريد به حال من همه از من گريزانند تو هم بگريز از اين تنها
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چو دفترم خاليست قلم خشكيده در دستم گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند...
[ پنجشنبه 29 دی1390 ] [ 10:48 ] [ محمــد ]
[ ]
[ جمعه 9 دی1390 ] [ 15:52 ] [ محمــد ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : هفت تولز ] [ Weblog Themes By : 7tools] |